شخصی |
حکایت 55- در کتاب معراج الاولیاء در صفحه 72 نقل شده است :
در صحن مطهر حضرت امام رضا علیه السلام بنائی می کردند . اتفاقاً آن عمله ای که مشغول کندن زمین بود ، ندانسته کلنگش را به قبر مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی رحمت الله علیه که در صحن مطهر دفن است زد که ناگهان نهیبی از قبر بر آمد که مگر نمی بینی من اینجا خوابیده ام. عمله از ترس بیهوش شد و همه متوجه شدند که صدا ، صدای مرحوم حاج شیخ حسنعلی رحمت الله علیه است.
ترجمه :
اى معبود من ترا مىستايم و تو شايان ستايشى، در برابر احسان كاملت نسبت بمن، و فراوانى نعمتهايت بر من، و بسيارى عطايت در باره من، و بر رحمتى كه مرا به آن برترى دادهاى، و نعمتى كه بر من سرشار ساختهاى. زيرا چندان در بارهام احسان كردهاى كه شكر من از آن قاصر است. و اگر احسان تو نسبت بمن و سرشارى نعمتهايت بر من نمىبود، به احراز بهره خود و به اصلاح نفس خود نمىرسيدم. ولى تو در بارهام احسان آغاز كردى، و از رنج كوشش در كفايت امورم بىنيازم ساختى، و مشقت بلا را از من برگرداندى، و قضاى خوفناك را از من باز داشتى - اى معبود من - پس چه بسا بلاى مشقت بارى كه آن را از من برگرداندى! و چه بسا نعمت سرشارى، كه چشمم را به آن روشن ساختى و چه بسا احسان بزرگى كه از آن تو نزد من است!
توئى كه هنگام بيچارگى دعايم را اجابت كردى. و هنگام در افتادن به گناه از لغزشم در گذشتى، و حقم را از ستمكاران باز ستاندى. اى معبود من - من آنگاه كه از تو مسئلت كردم ترا بخيل نديدم. و چون آهنگ تو كردم ترا گرفته نيافتم. بلكه ترا نسبت به دعايم شنونده و در باره خواهشهايم عطا كننده يافتم: نعمتهايت را در هر حال از حالاتم و در هر زمان از زمانهايم بر خود سرشار يافتم، از اين رو تو نزد من ستودهاى، و احسانت پيش من مشكور است. جان و زبان و عقل من ترا همى ستايند: چنان ستايش كه به پايگاه كمال و به كنه شكر رسد، چنان ستايش كه در حد خشنودى تو از من فراز آيد. پس در آن وقت كه تعدد راهها مرا خسته سازد، و اى در گذرنده از لغزش من، كه اگر عيب پوشى تو در باره من نمىبود هر آينه از رسوا شدگان مىبودم، و اى دستگير من از سر يارى، كه اگر ياريت نسبت به من نمىبود هر آينه از مغلوبان مىبودم. و اى كسى كه پادشاهان در پيشگاهش يوغ مذلت را به گردنهاشان نهادهاند، و از اين رو از حملههايش ترسانند. و اى سزاوار پرهيزگارى. و اى كسى كه نامهاى نيكو مخصوص او است. از تو مسئلت مىكنم كه از من در گذرى و مرا بيامرزى زيرا من بىگناه نيستم كه در برابر مؤاخذه تو حجت آورم، و نيرومند نيستم كه غلبه كنم و گريز گاهى ندارم كه بگريزم، و از تو مىخواهم كه از لغزشهايم در گذرى، و پوزش و بيزارى مىجويم از آن گناهانم كه مرا گرفتار ساخته، و بر من احاطه كرده، چندانكه نابودم ساخته.
از شر آن گناهان - اى پروردگار من - به حال توبه بسوى تو گريختهام، پس توبهام را بپذير و به حال پناه جستن، پس پناهم ده، و به حال زينهار خواستن، پس خوارم مگذار، و به حال سؤال، پس محرومم مگردان، و به حال دست به دامن شدن، پس به دشمن تسليمم مكن، و به حال خواهش، پس نااميدم باز مگردان.ترا خواندم - اى پروردگار من - در حالى كه مسكين و زار و ترسنده و هراسان و نگران و فقير و بيچاره آستان توئم. بتو شكايت مىكنم - اى معبود من - از ناتوانى خود در شتاب كردن بسوى آنچه به دوستانت وعده دادى، و در دورى گزيدن از آنچه دشمنانت را از آن بيم دادهاى، شكايت مىكنم از بسيارى غمهايم، و از وسوسه نفسم - اى معبود من - تو مرا به نيت بدم رسوا نكردى، و به گناهم هلاك نساختى. ترا مىخوانم، پس مرا اجابت مىكنى، اگر چه چون تو مرا مىخوانى در اجابتت كند باشم و هر حاجتى كه دارم از تو مىخواهم، و هر كجا باشم راز خود را پيش تو مىسپارم. پس جز ترا نمىخوانم و به غير تو اميد ندارم. لبيك لبيك: تو مىشنوى شكايت كسى را كه شكايت نزد تو آورد، و رو مىآورى به كسى كه بر تو توكل كند، و مىرهانى هر كه را به پناه لطف تو در آيد و بلا را بر طرف مىكنى از هر كه بتو پناه مىآورد.
- اى معبود من - پس مرا به علت ناسپاسيم از خير جهان و اين جهان محروم مكن، و آن گناهانم را كه مىدانى بيامرز. اگر عذاب فرمائى پس به علت آن است كه من آن ستمكار سهل انگار اهمال پيشه گناهكار كوتاهى كننده فرو گذارنده به غفلت گزارنده بهره خويشم. و اگر بيامرزى، پس به سبب آن است كه تو مهربانترين مهربانانى.
دعای 51 صحیفیه سجادیه
[اى عزيز!] در مصباح الشريعه58 در تعريف عارف [مى]فرمايد: العارف شخصه مع الخلق و قلبه مع الله، و لوسهى قلبه عن الله طرفه عين لمات شوقاً اليه، و العارف امين ودايع الله و كنز اسراره و معدن نوره و دليل رحمته على خلقه و مطيه علومه و ميزان فضله و عدله و قد غنى عن الخلق و المراد و الدنيا و لامونش له سوى الله و لا نطق [و لا منطق] و لا اشاره و لا نفس الا بالله و لله و من الله و مع الله فهو فى رياض قدسه متردد و من لطائف فضله اليه متزود و المعرفه اصل و فرعه الايمان59، (آن كس كه معرفت خداى تعالى نصيبش شده باشد، تنش با خلق است ولى دلش با خداست، آن چنان كه اگر يك چشم به هم زدن، دلش خداى را از ياد ببرد، از شوق خدا مىميرد و عارف، امين امانتهاى الهى است و گنجينه اسرار اوست. كان نور او ود دليل رحمت اوست بر خلقش، و حامل علوم خداوندى و ميزان فضل و عدل الهى است. عارف از خلق و مراد [و مقاصد و مطلوبهاى دنيوى] و دنيا بىنياز است و جز خداى تعالى همدمى ندارد و هيچ گفتار و اشاره و نفسى ندارد، مگر آن كه به وسيله خدا و براى خدا و از جانب خدا و با خدا مىباشد. پس عارف در چمن زارها و گلزارهاى قدس خداوندى در رفت و آمد و از لطائف فضل او خوشه چين است؛ و براى وصول به مقام شامخ انسانيت، اصل و پايه، معرفت است و ايمان فرع اوست).60
اى برادر من! براى خودت توشهاى براى روز فقر و بيچارگىات برگير، بلكه براى حال گرفتارى و بلايت، و اگر حالت براى گريه مساعد نيست، پس لامحاله تباكى كن و اگر قساوت نگذاشت كه حتى تباكى كنى، پس بدان كه گناهان، تو را بيمار كرده و كدورت عيبها، قلبت را فاسد نموده؛ مخصوصاً به زينت اين دنياى پست و زيور و ظاهر فريبندهاش مغرور شدن و با اين عادتهاى پست از قبيل: خوش گذرانى با لذتها و حظهاى دنيا انس گرفتن، كه در اخبار آمده است كه: دوستى دنيا سرآمد هر گناه خطرناكى است61 [كه] ديگر در قلب تو جايى براى ذكر خدا و فكر آخرت باقى نگذاشته است.62
[بدان اى عزيز كه] در معانى الاخبار با سندش از امام صادق (عليه السلام) روايت نموده كه فرمود: پدرم اميرالمؤمنين (عليه السلام) از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) نقل فرمود كه ان الله جل جلاله اذا رأى اهل قريه قد اسرفوا فى المعاصى و فيها ثلاثه نفر من المؤمنين ناداهم جل جلاله يا اهل معصيتى لولا ما [من ]فيكم من المؤمنين المتحابين بجلالى العامرين بصلوتهم ارضى و مساجدى و المستغفرين بالاسحار خوفاً منى، لانزلت بكم عذابى ثم لا ابالى63؛ (خداى تعالى هنگامى كه ديد مردم شهرى در گناهان زيادهروى و سه نفر از مؤمنين در ميان آنان است، خداى جل جلاله به آنان آواز مىدهد: اى كسانى كه نافرمانى مرا مىكنيد، اگر نبودند در ميان شما كسانى از مؤمنين كه به خاطر جلال من همديگر را دوست مىدارند و با نمازشان زمين و مسجدهاى مرا آباد مىكنند و در سحرها از ترس من استغفار مىكنند، هر آينه عذاب خودم را بر شما فرو مىفرستادم و پروايى نداشتم)64.
برادر من! اگر همت65 دارى كه از اهل معرفت شوى و انسان بشوى؛ بشر روحانى باشى؛ سهيم و شريك ملائكه باشى و رفيق انبياء و اولياء (عليه السلام) بوده باشى66 كمر همت به ميان زده و از راه شريعت67؛ بيا و مقدارى از صفات حيوانات را از خود دور كن و متخلق به اخلاق روحانيين باش، راضى به مقام حيوانات68 و قانع به مرتبه جمادات69 نشو؛ حركتى از اين آب و گل به سوى وطن اصلى خود كه از عوالم عليين و محل مقربين است بكن، بلكه نفس خود را بشناسى و بالكشف70 و العيان71 به حقيقت اين امر بزرگ نايل باشى كه شناختن آن، راه شناختن خداوند جل جلاله است؛ چنانچه در روايت است كه: من عرف نفسه فقد عرف ربه72؛ (هر كس كه نفس خودش را بشناسد به تحقيق كه پروردگارش را شناخته است). اگر چه بعضىها معناى اين روايت [را ]حمل بر تعليق به محال كردهاند، بدان معنى كه همان طور كه معرفت نفس محال است، معرفت پروردگار نيز محال است؛ غافل از آن كه همين معنا در اخبار ديگر به طور صراحت در معنى اول رسيده است و بر معناى دوم يعنى: تعليق بر محال، قابل حمل نيست، چنانچه در مصباح الشريعه وارد است كه سؤال كردند: مقصود از علمى كه فرمودهاند آن را طلب كنيد، اگر چه در چين باشد، كدام علم است؟. فرمودند: مرداد معرفت نفس است كه در او معرفت رب است73 و همچنين در خبر است كه سؤال كردند از حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم): كيف الطريق الى معرفه الرب؟؛ (چه راهى براى شناخت پروردگار هست؟) فرمودند: معرفه النفس74؛ (راهش شناختن نفس است) . 75
باده گلگون تاليف حاج آقا ميرزا جواد ملكي تبريزي
پيوسته دلا مست مي لم يزلي باش بيدار علي باش
ديوانه پيمانه لام ازلي باش بيدار علي باش
در انجمن عشق به خود آي دل جمع رسان خويش بر شمع
سوزنده چو پروانه از آن نور جلي باش بيدار علي باش
در خدمت پيران خردمند كمر بند چنان عبد و خداوند
پرگار صفت سر به خط امر ولي باش بيدار علي باش
چون جغد نكويان بنظر باش پريشان چنان جغد به ويران
گه جنگلي و بحري و بر و جبلي باش بيدار علي باش
از كعبه و از دير و كليسا و ز مسجد كن درك عقايد
زوار دل و دور ز ديوار گلي باش بيدار علي باش
صراف سخن باش و سخن گوي به حجت نه از كين و لجاجت
با خلق به هر كار و عمل بي حيلي باش بيدار علي باش
با دشمن و با دوست پسنديده سخن گوي حق گوي و خدا جوي
در خلق همه خلق زبان عسلي باش بيدار علي باش
زنهار ميازار دل زار خلايق از مومن و فاسق
با هر كه به قدر خردش قل مقلي باش بيدار علي باش
خاطر مكن از خوبي خلق و بدي خويش اي عارف درويش
با هركه خطا كرده عطا كن بهلي باش بيدار علي باش
از غيبت و بخل و حسد و كينه بپرهيز با خلق مياميز
دور از بر اين مردم جنگ و جدلي باش بيدار علي باش
از درگه كونين اگرت هست تمنا اي عارف دانا
نزديك به حق دور ز نفس دغلي باش بيدار علي باش
از ياوه زبان بند مبر مرگ خود از فكر كن نام خدا ذكر
دل ذكر خفي لب متذكر به جلي باش بيدار علي باش
و نيز جناب مولوى چنين نقل مى فرمود: بنده ساكن مشهدمقدس بودم از فيوضات حضرت رضا عليه السّلام در جوانى مرهون احسان امام رؤ وف و از قابليت خود زيادتر. منبرم جذاب بود، ملازم مرحوم شيخ على اكبر نهاوندى و سيدرضا قوچانى و شيخ رمضانعلى قوچانى و شيخ مرتضى بجنوردى و شيخ مرتضى آشتيانى بودم ، ايشان مرا به اطراف غير مشهد از پاكستان و قندهار و غيره مى فرستادند، در وقتى شب هنگام به مشهد مراجعت كردم وارد مسجد گوهرشاد شدم ، تازه اذان مغرب شده بود، شيخ على اكبر نهاوندى مشغول نماز شد، پس از تمام شدن نماز به خدمتش رسيدم ، حالات مرا جويا شد، معانقه كرديم انفيه مى كشيد، انفيه اش را به من داد، در اين فرصت مرحوم حاج قوام لارى ايستاد و بناى مقدمه يك روضه را گذاشت و ابتدايش اين دو شعر را خواند كه من پيش از آن اين اشعار را نشنيده بودم .
شعر :
ها عَلىُّ بَشَرٌ كَيْفَ بَشَرٌ
رَبُّهُ فيهِ تَجَلّى وَظَهَرَ
هُوَ وَالْواجِبُ نُورٌ وَبَصَرٌ
هُوَوَالْمَبْدَءُ شَمْسٌ وَقَمَرٌ
حال بنده منقلب شد، آقاى شيخ على اكبر نهاوندى صحبت مى كند يك گوشم به صحبت او و يك گوشم به صحبت حاج قوام ، مقصود آنكه با اين دو شعر ديگر از اين اشعار نخواند.
با حال منقلب به خانه آمدم ، تنها بودم در خودم طبع رسايى يافتم . مداد را برداشتم آن اشعار را شير و شكر تضمين كردم .
شعر :
ها عَلىُّ بَشَرٌ كَيْفَ بَشَرٌ
رَبُّهُ فيهِ تَجَلّى وَظَهَرَ
عقل كلى بما داد خبر
اَنَا كاَلشَّمْسِ عَلِىُّ كَالْقَمَرِ
هُوَ وَالْواجِبُ نُورٌ وَبَصَرٌ
هُوَوَالْمَبْدَءُ شَمْسٌ وَقَمَرٌ
عشق افكند بدلها اخگر
عشق بنمود هويدا محشر
عشق چه بود اسداللّه حيدر
شعر :
ها عَلىُّ بَشَرٌ كَيْفَ بَشَرٌ
رَبُّهُ فيهِ تَجَلّى وَظَهَرَ
بشرى پس گل آدم كه سرشت
گر حقى تخم عبادت كه بكشت
رويت آئينه هر هشت بهشت
مويت آويزه هر دير و كنشت
كيميا كن به نظر اين گل و خشت
تا شود خشت و گلم حور سرشت
من نيم ناصبى و غالى زشت
عشق سرمشق من اينگونه نوشت
كه به محراب تو هر شام و سحر
سجده آريم به نزد داور
ها عَلِىُّ بَشَرٌ كَيْفَ بَشَرٌ
رَبُّهُ فيهِ تَجَلّى وَظَهَرَ
گفت غالى كه على اللّه است
نيست اللّه صفات اللّه است
متشرع كه محب جاه است
اوهم از بى خبرى در چاه است
خوب از بيت حجر آگاه است
غافل از قبله شاهنشاه است
شهر احمد عليش درگاه است
رو به آن قبله عرفان آور
درس اعمال زقرآن آور
شعر :
ها على بشر كيف بشر
ربه فيه تجلى وظهر
على اى مخزن سر معبود
رونق افزاى گلستان وجود
كعبه از قوس نزولت مسعود
مسجد كوفه تراقوس صعود
خالقت چون در هستى بگشود
عشق بازى به تو بودش مقصود
غرض از عشق و محبت اين بود
تا گشايد به جهان سفره جود
من چه گويم به مديح حيدر
عاجز از مدح على جن و بشر
ها عَلىُّ بَشَرٌ كَيْفَ بَشَرٌ
رَبُّهُ فيهِ تَجَلّى وَظَهَرَ
حسن روسيه نامه تباه
پناه آورده به قنبر اى شاه
اگرش بار دهد واشوقا
ور براند ز درش واويلا
يا على قنبرت ان شاء اللّه
رد سائل نكند از درگاه
قنبرا كن به من خسته نگاه
حَسْبِىَ اللّهُ وَما شاءَاللّهُ
مستم از باده حب حيدر
عليم جنت و قنبر كوثر
ها عَلىُّ بَشَرٌ كَيْفَ بَشَرٌ
رَبُّهُ فيهِ تَجَلّى وَظَهَرَ
چهار سال گذشت نمى دانستم اين مدح قبول شده يا نه ؟ روزى بعد از ناهار خوابيده بودم ، در عالم واقعه ديدم مشرف شدم كربلاى معلا، وارد رواق مبارك شدم ، ديدم درهاى حرم بسته و زوار بين رواق مشغول خواندن زيارت وارث هستند.
حالم دگرگون شد كه چرا درها بسته است ، من حالا تازه رسيده ام پرسيدم ، آيا درها باز مى شود؟ گفتند بلى يك ساعت ديگر باز مى شود و حالا مجتهدين و علماى اولين و آخرين در حرم حضرت سيدالشهداء عليه السّلام هستند و مشغول مدح و تعزيه اند.
من در همان عالم خواب به سمت قتلگاه آمدم ، دلم آرام نمى گرفت ، نزد آن شباكى كه بالاى سر مبارك قرار گرفته است نظر كردم از ميان شباك علما را ديدم ، عده اى را شناختم مجلسى ، ملا محسن فيض ، سيداسماعيل صدر، ميرزا حسن شيرازى ، شيخ جعفر شوشترى حضور داشته حرم مملو از جمعيت بود، همه رو به ضريح و پشت به شباك بودند سركرده همه مرحوم حاج حسين قمى بود ايشان دستور مى داد فلان آقا برود بخواند پس از خواندنش ديگران احسنت ! احسنت ! مى گفتند و گريه مى كردند چند نفرى را ديدم بالا شدند و خواندند و پايين آمدند در همان عالم رؤ يا مانند بچه ها از گوشه شباك به خودم فشار آوردم و اين طرف و آن طرف كرده ناگهان خود را داخل حرم مطهر ديدم ولى هيچ جا نبود مگر پهلوى خود آقاى قمى ناچار همانجا نشستم .
بنده وقتى كه آقاى قمى در مشهدمقدس بودند به ايشان ارادت داشتم و در آخر كار نيز وكيلشان بودم .
ايشان به جهر حرف مى زد. همين كه مرا ديد فرمود مولوى حسن ! عرض كردم بله قربان ! فرمود برخيز و بخوان . من ميان دوراهى واقع شدم امر آقا را چكنم و با حضور اين اعلام كدام آيه را عنوان كنم ؟ كدام حديث را تطبيق كنم ؟ چگونه گريز روضه بزنم ، مثل اينكه ناگهان بدلم الهام غيبى شد خواندم :((ها على بشر كيف بشر)) تا آخر قصيده اى كه گذشت .
وقتى كه از خواب بيدار شدم دلم مى طپيد عرق زيادى كرده بودم مثل اينكه مرده بودم شكر خداى را كردم كه بحمداللّه مديحه ام مورد عنايت واقع شده است .
داستانهاي شگفت آيت الله دستغيب شيرازي
باز باران،
با ترانه،
با گهر های فراوان
می خورد بر بام خانه.
من به پشت شیشه تنها
ایستاده
در گذرها،
رودها راه اوفتاده.
شاد و خرم
یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم
می پرند، این سو و آن سو
می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی.
یادم آرد روز باران:
گردش یک روز دیرین؛
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان.
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک
از پرنده،
از خزنده،
از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.
آسمان آبی، چو دریا
یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من،
روز روشن.
بوی جنگل،
تازه و تر
همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر،
هر کجا زیبا پرنده.
برکه ها آرام و آبی؛
برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان؛
آفتابی.
سنگ ها از آب جسته،
از خزه پوشیده تن را؛
بس وزغ آنجا نشسته،
دم به دم در شور و غوغا.
رودخانه،
با دو صد زیبا ترانه؛
زیر پاهای درختان
چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.
چشمه ها چون شیشه های آفتابی،
نرم و خوش در جوش و لرزه؛
توی آنها سنگ ریزه،
سرخ و سبز و زرد و آبی.
با دو پای کودکانه
می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو،
دور میگشتم ز خانه.
می کشانیدم به پایین،
شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین،
از تمشک سرخ و مشکی.
می شندیم از پرنده،
داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده،
رازهای زندگانی
هر چه می دیدم در آنجا
بود دلکش، بود زیبا؛
شاد بودم
می سرودم
“روز، ای روز دلارا!
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا؛
ورنه بودی زشت و بیجان.
این درختان،
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان؟
روز، ای روز دلارا!
گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا!
هر چه زیبایی ست از خورشید باشد.”
اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره.
آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان
ریخت باران، ریخت باران.
جنگل از باد گریزان
چرخ ها می زد چو دریا
دانه ها ی [ گرد] باران
پهن میگشتند هر جا.
برق چون شمشیر بران
پاره میکرد ابر ها را
تندر دیوانه غران
مشت میزد ابر ها را.
روی برکه مرغ آبی،
از میانه، از کرانه،
با شتابی چرخ میزد بی شماره.
گیسوی سیمین مه را
شانه میزد دست باران
باد ها، با فوت، خوانا
می نمودندش پریشان.
سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا.
بس دلارا بود جنگل،
به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه،
بس ترانه، بس فسانه.
بس گوارا بود باران
به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی، پند های آسمانی؛
“بشنو از من، کودک من
پیش چشم مرد فردا،
زندگانی – خواه تیره، خواه روشن -
هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا.”
*مجد الدین میرفخرایی*

صاحب فضيلت تقوا و ايمان ، مرحوم دكتر احمد احسان كه سالها مقيم كربلا بود و چند سال آخر عمرش مجاور قم بود و در همانجا مرحوم و مدفون گرديد تقريبا در 25 سال قبل در كربلا نقل فرمود كه روزى جنازه اى را ديدم كه جمعى اورا به حرم مطهر حضرت سيدالشهداء عليه السّلام به قصد تبرك و زيارت مى برند، من هم همراه مشيعين رفتم ، ناگاه ديدم روى تابوت ، سگى سياه و وحشت انگيز نشسته است ، حيران شدم براى اينكه بدانم آيا ديگرى هم مى بيند يا تنها من اين امر غريب را مشاهده مى كنم ، از شخصى كه سمت راست من حركت مى كرد پرسيدم پارچه اى كه روى جنازه است چيست ؟ گفت شال كشميرى است .گفتم به روى پارچه چيز ديگرى مى بينى ؟ گفت نه .
همين سؤ ال را از آنكه سمت چپ من بود كردم و همين پاسخ را شنيدم ، دانستم كه جز من كسى نمى بيند، تا درب صحن رسيديم ناگاه آن سگ از جنازه جدا شد تا وقتى كه جنازه را از حرم مطهر و صحن شريف برگرداندند، باز در خارج صحن آن سگ را با جنازه ديدم همراهش به قبرستان رفتم ببينم چه مى شود، در غسالخانه وتمام حالات ، سگ را ديدم كه به جنازه متصل است تا وقتى كه ميت را دفن كردند آن سگ هم در همان قبر از نظرم محو گرديد.
نظير اين واقعه را قاضى سعيد قمى در كتاب اربعينات خود از استاد كل شيخ بهائى اعلى اللّه مقامه نقل كرده و خلاصه اش آن است كه يك نفر از اهل معرفت و بصيرت مجاور مقبره اى از مقابر اصفهان بوده روزى جناب شيخ بهائى به ملاقاتش مى رود، شيخ مى گويد روز گذشته در اين قبرستان امر غريبى مشاهده كردم ديدم جماعتى جنازه اى را آوردند در فلان موضع دفن كردند و رفتند چون ساعتى گذشت بوى خوشى به مشامم رسيد كه از بوهاى دنيوى نبود متحير شدم به اطراف نظر كردم تابدانم اين بوى خوش از كجاست ناگاه صورت بسيار زيبايى در زى ملوك ديدم كه نزد آن قبر رفت واز ديده ام پنهان شد، طولى نكشيد ناگاه بوى گندى كه از هر بوى گندى پليدتر بود به مشامم رسيد، چون نظر كردم سگى را ديدم كه رو به آن قبر مى رود و نزد آن قبر از نظرم محو شد و در حال حيرت و تعجب بودم كه ناگاه ديدم آن جوان را بدحال ، بدهيئت ، مجروح و از همان راهى كه آمده بود برمى گشت ، دنبال او رفتم و از او خواهش كردم كه حقيقت حال را براى من بگو.
گفت من عمل صالح اين ميت بودم و ماءمور بودم با او باشم ناگاه آن سگى را كه ديدى آمد و او عمل ناشايسته او بود و چون كردارهاى ناروايش بيشتر بود بر من چيره شد ونگذاشت با او باشم و مرا بيرون كرد و فعلاً انيس آن ميت همان سگ است .
شيخ فرمود: اين مكاشفه صحيح است ؛ زيرا عقيده ما آن است كه كردارهاى آدمى در برزخ به صورتهاى مناسب با آن اعمالش با شخص خواهد بود و مسئله تجسم اعمال و مصور شدنشان به صورتهاى مناسب با احوال ،مسلم است .
مردم آزارى به صورت درنده
خواننده عزيز بايد بدانى آنچه در اين دو مكاشفه نقل شد و همچنين فرمايش شيخ بهائى عليه الرحمه مطلبى راست و درست و عين واقع است و نزد اهل بصيرت مسلم است كه هر آدمى كه در دنيا راه و روش درندگان و سگان را داشته باشد؛ يعنى به وسيله زبان و اجزاى بدنش اذيت كن و آزاررسان باشد،بيرحم ، بى انصاف ، متكبر، يعنى زير بار حق نرفته كبريايى كند و خلاصه بى بندوبارى و جنايت و خيانتكارى پيشه اش باشد، پس از مرگ ، حشرش با صورت سگى است يا گرگى يا پلنگى يا خنزيرى ، البته نه مانند سگها و گرگهاى دنيوى بلكه صدها درجه زشت تر، موذى تر، وحشتناكتر، حتى صورت ملكوتى خودش نيز چنين خواهد بود.
در برابر هر انسانى كه در مدت عمرش خيرخواه خود و خلق و خيررسان و مهربان و متواضع وبنده وار زندگى كند و از هر شرى پرهيز داشته باشد و سرتاسر هستى او را نور ايمان و تقوا و اعمال صالحه گرفته باشد پس از مرگش با زيباترين صورتهاست كه فرشتگانند بلكه خودش فرشته اى خواهد بود بالاتر از فرشتگان .
اما آنهايى كه هم طاعات و اعمال صالحه دارند و هم گناهان و كردارهاى ناشايسته و بدون توبه وتدارك بميرند، در برزخ گاهى از صورتهاى لذتبخش نيكيهاى خود بهره مندند و گاهى از صورتهاى رنجاننده گناهان خود در شكنجه اند.
بلى گاه مى شود در اثر كمى گناهان در همان برزخ يك طرفى مى شود و حسابش تصفيه مى گردد يعنى مدت رنج و عذابش از آثار گناهانش تمام مى شود به طورى كه وارد محشر كه مى شود هيچ آثار آن گناهان با او نيست و شواهد اين مطلب در ضمن بعضى از داستانهاى گذشته نقل گرديد و در اينجا براى تاءييد و تاءكيد به نقل يك روايت قناعت مى شود:
در بحارالانوار از كافى از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده كه امام عليه السّلام فرمود در زمان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله يك نفر در حال جان دادن بود به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله گزارش دادند آن حضرت با جمعى از اصحاب بالين او حاضر شدند، آن محتضر بيهوش بود، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود اى ملك الموت ! او را بازدار تا از او پرسشى كنم . محتضر بهوش آمد، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به او فرمود چه مى بينى ؟ عرض كرد سفيديهاى بسيارى و سياهيهاى فراوانى مى بينم (يعنى صورتهاى نورى لذتبخش و صورتهاى تاريك وحشت انگيز) فرمود كدام يك به تو نزديكتر است ؟
عرض كرد: سياهيها. فرمود بگو« اَللّهُمَّ اغْفِرْلِىَ الْكَثير مِنْ مَعاصيكَ وَاْقبَلْ مِنّىِ الْيَسيَر من طاعتك» گفت و سپس بيهوش شد. باز رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: اى ملك الموت ! ساعتى او را بازدار تا از او پرسشى نمايم ، باز بهوش آمد، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: حال چه ديدى ؟ عرض كرد باز همان سفيديها و سياهيها است ، فرمود: كداميك به تو نزديكتر است ؟ گفت سفيديها.
رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: خداوند او را آمرزيد، سپس حضرت صادق عليه السّلام فرمود :هرگاه بالين محتضرى بوديد اين دعا را به او تلقين كنيد تا بخواند.
داستانهاي شگفت آيت الله عبدالحسين دستغيب
از جمله نوافلي كه خيلي بر انجام آن تأ كيد شده است ، نماز شب است . و تو از عظمت اين نماز بي خبري ، كه آن نوري است در مقابل ظلمت و انسي است از وحشت و خلوتي است از كثرت . و از امام صادق عليه السلام رسيده كه نماز شب موجب رضايت پروردگار و محبت ملائكه و سنت انبياء و نور معرفت و اصل ايمان و راحتي بدن و كراهت و ناخشنودي شيطان و سلاح بر دشمنان و موجب اجابت دعا و قبولي اعمال و بركت در رزق و شفيع بين انسان و ملك الموت و چراغ گور انسان و فرش زير پهلوي انسان در قبر و جواب منكر و نكير و مؤ نس و زائر انسان در قبر تا روز قيامت است . و چون روز قيامت شود سايه اي بر بالاي سر او ، و تاجي بر سر او ، و لباسي بر بدن او ، و نوري كه پيشاپيش او در حركت است و پوششي بين او و آتش و حجتي بين او و خداوند متعال و مايه سنگيني ميزان او و جواز و گذرنامه عبور از صراط و كليد بهشت است .
و در روايت ديگري آمده است كه خداي متعال به يكي از صديقين وحي نمود كه براي من بندگاني هست كه مرا دوست دارند و من نيز آنها را دوست دارم . آنها مشتاق من هستند و من هم مشتاق آنها هستم و آنان مرا در ياد دارند و من هم به ياد آنان هستم و به من نظر دارند و من هم به آنها نظر دارم .
پس اگر تو قدم جاي قدم آنها نهي ، تو را هم دوست خواهم داشت و اگر از راه آنها منحرف شوي عقوبتت خواهم كرد . او گفت : بار الها ، نشانه هاي آنان چيست ؟ خطاب رسيد: آنان روزها همچون چوپان مهرباني كه مواظب گوسفندان خود هست به سايه مي نگرند و منتظر آمدن شب هستند و همانگونه كه پرندگان هنگام غروب با شور و شوق عازم آشيانه خود مي گردند ، اينان هم با همين حال به استقبال غروب خورشيد مي روند . پس آنگاه كه شب فرا رسيد و تاريكي همه جا را فرا گرفت و فرش ها پهن و همه گرد هم جمع شدند و هر دوستي با دوست خود خلوت نمود اينان در برابر من به پاي مي ايستند و صورتهاي خود را بر خاك مي نهند و با تلاوت آيات قرآن به مناجات و گفتگوي با من بر مي خيزند و نعمتهاي مرا سپاس مي گويند و آنها را مي بيني كه گاه گريه مي كنند و گاه شيون سر مي دهند ، گاه آه مي كشند و گاه از معاصي و گناهان شكوه مي كنند ، گاه ايستاده و گاه نشسته ، و گاهي در حال ركوع و گاهي در حال سجده هستند و آنچه را كه آنان بخاطر من تحمل مي كنند همه را من مي بينم و شكوه هائي كه از محبت من بر لب دارند همه را ميشنوم ، اول چيزي كه به آنها عطا ميكنم اين است كه نور خود را در دلهاي آنها بيفكنم در نتيجه همانگونه كه من از آنها آگاهم ، آنها هم از من با خبر خواهند بود . دوم اينكه اگر آسمانها و زمين و آنچه در اين ميان هست در ميزان آنها ببينم ، باز آنرا كم خواهم دانست. سوم اينكه رو بسوي آنها مي كنم و آيا اگر من رو بسوي كسي آورم احدي ميتواند بداند كه چه به او عطا خواهم كرد ؟
و باز آمده است كه خانه هائي كه در آن نماز شب خوانده مي شود و قرآن تلاوت مي گردد ، همانگونه كه ستارگان براي اهل زمين مي درخشند اين خانه ها هم براي اهل آسمان درخشش دارند . و رسول خدا صلوات الله عليه در وصيتش به اميرالمومنين عليه السلام فرمود : بر تو باد به نماز شب ، بر تو باد به نماز شب و بر تو باد به نماز شب . و فرمود : آيا به آنانكه در شب نماز مي گذارند نمي نگريد؟ اينان زيباترين مردم هستند زيرا كه آنها در شب براي پروردگار نماز گذاردند ، خداوند هم از نور خود بر آنها پوشانيد . سواي آياتي كه در قرآن كريم در فضيلت شب زنده داري آمده است اخبار و روايات زيادي در فضيلت اين عمل رسيده كه به حد تواتر است و اگر نبود جز همين آيه از قرآن مجيد كه مي فرمايد : « و من الليل فتهجد به نافله لك عسي ان يبعثك ربك مقاماً محموداً » .
به نقل از كتاب اسرار الصلوه حاج آقا جواد ملكي تبريزي
نگاهي به استراتژي دفاعي و عملياتي سر لشكر شهيد غلامحسين افشردي
استراتژيست جوان
غلامحسين افشردي در 25 اسفند 1334 مصادف با سالروز ميلاد امام حسين (ع) در تهران بدنيا آمد .
پس از گذراندن دوران دبستان در دبيرستان مروي ادامه تحصيل داد و با اخذ ديپلم در سال 54 در دانشگاه اروميه در رشته دامپروري پذيرفته شد اما پس از چندي به دليل فعاليتهاي مذهبي و مبارزاتي از دانشگاه اخراج و در سال 56 به خدمت سربازي اعزام شد و سرانجام با فرمان امام (ره) مبني بر فرار سربازان از پادگان ها ، سربازي را ترك كرد. با پيروزي انقلاب اسلامي وارد فعاليتهاي مختلف فرهنگي و اجتماعي از جمله خبرنگاري شد و در اوائل سال 1358 به عضويت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در واحد اطلاعات و از آن پس بود كه با نام مستعار « حسن باقري» شناخته مي شد . با شروع جنگ تحميلي راهي جبهه هاي جنوب شده و در بدو ورود به اهواز « واحد اطلاعات و عمليات رزمي » را براي دستيابي دقيق از موقعيت دشمن راه اندازي كرد كه آغازي براي راه اندازي اين واحد در ستاد عمليات جنوب بود .
حسن باقري به دليل بهره مندي از هوش و استعداد فوق العاده در طول دوران حيات خويش در سالهاي اوليه جنگ تحميلي منشأ بركات فراواني از جمله ايجاد اولين قرارگاه مشترك سپاه و ارتش ( قرارگاه نصر ) شد . وي كه اولين فرمانده قرارگاه نصر بود پس از عمليات رمضان به سمت فرماندهي « قرارگاه كربلا » و جانشين فرماندهي كل در قرارگاههاي جنوب منسوب شد . پس از شكل گيري سازمان رزمي سپاه با توجه به توان و تجربه هاي ارزشمندش به عنوان جانشين فرماندهي يگان زميني سپاه برگزيده شد .
شهيد باقري تفكر ويژه دفاعي – نظامي خويش را در عمليات هاي مختلفي همچون ثامن الائمه ( شكست حصر آبادان ) ، طريق القدس ( فتح بستان) ، فتح المبين و بيت المقدس ( فتح خرمشهر ) به فعليت رساند و صادقانه در اين راه مجاهدت كرد و در حالي كه ميقات خويش را در جبهه هاي نبرد يافته بود ، ماندن در جبهه هاي جنوب را بر رفتن به سفر حج ترجيح داد و سر انجام در 9 بهمن 1361 به شهادت رسيد .
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|